زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه میکشید و در آن رنج بسیار می دید و حرصی تمام می زد.
او را گفت:
ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده ای و این چه بار است که اختیار کرده ای!؟
بیا تا مطعم و مشرب (آب و غذا) من ببین، که هر طعام که لذیذتر است،
تا من از آن نخورم به پادشاهان نرسد،
آنجا که خواهم نشینم و آنجا که خواهم خورم...
این بگفت و به سوی دکان قصابی پر زد و بر روی پاره ای گوشت نشست.
قصاب کارد در دست داشت و بزد و زنبور را به دو پاره کرد و بر زمین افتاد...
مور بیامد و پای او بگرفت و بکشید...
زنبور گفت: مرا به کجا میبری؟
مور گفت: هر که به حرص به جائی نشیند که خود خواهد،
به جاییش کِشند که نخواهد..!