باب نجات

با نام ابالفضل گرفتار حسينيم

او كرده صدا گرمي ِ بازار حسينيم

 

از مادر ِ او هرچه كه گفتيم گرفتيم

از اُمّ بنين است عزادار حسينيم

 

عباس مدد كرد در اين خانه بمانيم

عباس شفا داد كه بيمار حسينيم

 

او بابِ حسين است عجب باب وسيعي

او راه به ما داد كه دربار حسينيم

 

از اوست حرارت به دل و اشك به چشمي

او جرأتمان داده خريدار حسينيم

 

او خرجي ره داده به پابوس رسيديم

او خواست ببينيم كه زوار حسينيم

 

در روز نهم حاجت يكساله بگيريم

از نفسْ تُهي و همه سرشار ِِحسينيم

کوزه ترک خورده

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

 

داستانی از بایزید بسطامی

روزی دوست قدیمی بایزید بسطامی عارف بزرگ را در نماز عید فطر دید ...

پس از احوالپرسی و خوش و بش از بایزید پرسید :شیخ ؟! ما همکلاس و هم مکتب بودیم ؛ هر آنچه تو خواندی من هم خواندم ... استادمان نیز یکی بود ،

حال تو چگونه به این مقام رسیدی ؟و من چرا مثل تو نشدم ؟؟ ...

بایزید گفت : تو هر چه شنیدی ؛ اندوختی و من هر چه خواندم ؛ عمل کردم ...

" به عمل کار بر آید ، به سخندانی نیست "