شعری زیبا از شهریار شعر ایران

گاهي گر از ملال محبت برانمت                       دوري چنان مکن که به شيون برانمت

 

چون آه من به راه کدورت مرو که اشک              پيک شفاعتي است که از پي دوانمت

 

تو گوهر سرشکي و دردانه‌ي صفا                    مژگان فشانمت که به دامن نشانمت

 

سرو بلند من که به دادم نمي‌رسي                 دستم اگر رسد به خدا مي‌رسانمت

 

پيوند جان جدا شدني نيست ماه من                تن نيستي که جان دهم و وارهانمت

 

ماتم سراي عشق به آتش چه مي‌کشي          فردا به خاک سوختگان مي‌کشانمت

 

تو ترک آبخورد محبت نمي‌کني                         اينقدر بي‌حقوق هم اي دل ندانم

 

اي غنچه‌ي گلي که لب از خنده بسته‌اي           بازآ که چون صبا به دمي بشکفانمت

 

يک شب به رغم صبح به زندان من بتاب             تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت

 

چوپان دشت عشقم و ناي غزل به لب              دارم غزال چشم سيه مي‌چرانمت

 

لبخند کن معاوضه با جان شهريار                      تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت

حکایت

زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه میکشید و در آن رنج بسیار می دید و حرصی تمام می زد.
او را گفت:
ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده ای و این چه بار است که اختیار کرده ای!؟
بیا تا مطعم و مشرب (آب و غذا) من ببین، که هر طعام که لذیذتر است،
تا من از آن نخورم به پادشاهان نرسد،
آنجا که خواهم نشینم و آنجا که خواهم خورم...
این بگفت و به سوی دکان قصابی پر زد و بر روی پاره ای گوشت نشست.
قصاب کارد در دست داشت و بزد و زنبور را به دو پاره کرد و بر زمین افتاد...
مور بیامد و پای او بگرفت و بکشید...
زنبور گفت: مرا به کجا میبری؟
مور گفت: هر که به حرص به جائی نشیند که خود خواهد،
به جاییش کِشند که نخواهد..!

همرنگ جماعت

 
 
کسی که همیشه همرنگ جماعت می‌شود معمولا فراتر از آن‌ها پیش نمی‌رود کسانی که تنها ، مسیری را طی می‌کنند احتمالا به جاهایی می‌روند که کسی قبلا در آنجا نبوده است

راز موفقیت کشاورز

کشاورزی جایزۀ مرغوب ترین ذرت را گرفت. متوجه شدند که او از بذرهای مرغوب ذرت به همسایه هایش هم داده بود. علت را از کشاورز پرسیدند، گفت: باد بذرهای ذرت را به مزرعه های دیگر منتقل میکند. اگر همسایه های من ذرتهای خوبی نداشته باشند، باد آن بذر های نامرغوب را به زمین من می آورد. اگر بخواهیم زندگی شاد، سرخوش و آرامی داشته باشیم، بایدبه دیگران کمک کنیم تا آنها هم خوب زندگی کنند.

حکایت


جهودی و ترسايی و مسلمانی رفيق بودند. در راه حلوايی يافتند. گفتند:
- بی‌گاه است. فردا بخوريم. و اين اندک است. آن کس خورد که خواب نيکوتر ديده باشد.
غرض آن بود که مسلمان را حلوا ندهند. مسلمان نيمه‌شب برخاست و جمله حلوا را بخورد.
بامداد عيسوی گفت: ديشب عيسی فرود آمد و مرا بر کشيد به آسمان!
جهود گفت: موسی مرا در تمام بهشت برد!
مسلمان گفت: محمد آمد و مرا گفت ای بيچاره! يکی را عيسی برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسی به بهشت برد. تو محروم بيچاره برخيز و اين حلوا را بخور!
آنگه من برخاستم و حلوا را خوردم.
گفتند: والله خواب آن بود که تو ديدی! آن ما همه خيال بود و باطل!

"مقالات شمس تبریزی"